![]() |
![]() |
|
| شرط ما این بود قبل از ترانه باران نروی .... یادت هست ؟ |
|
دیدم تو خواب وقت سحر شهزاده ای زرین کمر
نشسته رو اسب سفید میومد از کوه و کمر
می رفت و آتش، به دلم میزد نگاهش
**************
کاشکی دلم رسوا بشه، دریا بشه
این دو چشم پر آبم
روزی که بختم وا بشه، پیدا میشه
اون که اومد تو خوابم
**************
شهزاده رویای من، شاید تویی
اون کس که شب در خواب من آید تویی، تو
**************
از خواب شیرین، ناگه پریدم
او را ندیدم دیگر کنارم، به خدا
جانم رسیده از غصه برلب
هر روز و هر شب، در انتظارم، به خدا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط فاطمه |
|
من دستهایش ا گرفته بودم مدتی طولانی ، خیلی طولانی تر از زمانی که اصحاب کهف در غار بودند. همدیگر رو نگاه کردیم شاید قرنها طول کشید. و وقتی که سکوت شکسته شده بود من خودم را در میان دشتی پر از گل
دیدم که می گفتند بهشت است . و او در میان فرشتگان رقص و پایکوبی می کرد و یادش نبود کسی اینجا میان این همه گل منتظرش مانده.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 3:10 بعد از ظهر توسط فاطمه |
|
|
گفت فرق رويا با آرزو چيست ؟ گفتم آرزو يک حقيقت نزديک است ولي رويا يک آرزوي شيرين دست نيافتني . گفت من رويا هستم يا آرزو؟ گفتم روياي که به حقيقت پيوستن آن يک آرزوي شيرين است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط فاطمه |
|
|
نگاه ساکت باران به روي صورتم دردانه مي لغزد
ولي ياران نمي دانند که من دريايي از دردم
به ظاهر گرچه مي خندم ولي اندر سکوتي تلخ مي گريم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط فاطمه |
|
|
نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.
ميندازنش زمين و مي شكوننش......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط فاطمه |
|
اونی که گفته بود پیشم می مونه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 10:4 قبل از ظهر توسط فاطمه |
|
|
غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد
ساعتی چند گذشت گل چه زیبا شده بود دست بی رحمی آمد نزدیک ؛
گل سراسیمه زوحشت افسرد
لیکن آن خار در آن دست خلید وگل از مرگ رهید
گل صمیمانه به خار گفت: ای دوست سلام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط فاطمه |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 9:43 قبل از ظهر توسط فاطمه |
|
|
دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود تو در کنار من بشینی؟..... محال بود هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود چشمان مهربان تو پاک و زلال بود پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود نشنید لحن عاشق من را نگاه تو پرواز چشم های تو محتاج بال بود سیب درخت بی ثمر آرزوی من یک عمر مانده بود ولی کال کال بود گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود سهم من از عبور تو رنج و ملال بود چیزی شبیه جام بلور دلی غریب حالا شکست وای صدای وصال بود شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد اما نه با خیال تو بودم حلال بود |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط فاطمه |
|
|
خوابیدی رو بال موجها کاش می شد بودم کنارت تو به دریا دل سپردی من تو ساحل چشم به راهت دو باره دارم می گردم اما نیست از تو نشونی روزگار ما رو جدا کرد یه غروب توی جوونی ! دل من هواتو کرده کاش می شد تورو ببینم کاش بشه تو خواب دوباره دست سردتو بگیرم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط فاطمه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| حرفهای دلتنگی |
مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ، کمي بي کس ،
کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟! نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟ که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟ |
| پیوندهای روزانه |
|
پسرسیسیلی(علیرضا) عاشق دل شکسته (نیما) سرگرمی و عشقی (امید) فقط بیا تو(فرایزد) آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|
